X
تبلیغات
پشت این انتظار

پیراهنت در باد تکان میخورد، این تنها پرچمی است که دوستش دارم

این روزها نه دلی در کمند گیسویی است و نه جانی افسون جادوی چشمانی.
روزگاری قرار دل باختگان به نگاهی جرم بود و عاشقی، رسوایی کوی و برزن و دلدادگی مزمت دنیا و آخرت بود و غم یاری که ندانسته مونس تمام قصه های پر غصه ی تاریخ بود. بزرگترین خطای دل ها خطور عشق نازنین رخ شوخ چشمی بود که به غمزه ای دل و دین از کف می ربود و زین پس عشق بود و رسوایی ناتمام. رسوایی، رسوایی
عجب واژه ی غریبی است این رسوایی، این روزها دیگر وزن و بار و معنی اش را عوض کرده اند، آنچه دی رسوایی می نمود امروز نجابت است و پاکدامنی، آنچه تا پیش از این ها خطا بود و جرم، روزگاریست دیگر هنری است بالا به قامت ناموزون انسانیت این روزها. اما نه هنری در کشیدن عمزه ی یاری، که در این شهر در نگاه دلدادگان، همه چشم ها افسون گرند و همه کمند ها در کمین اند و تمام عقرب ها با قمر قرین، و لاجرم هرکه بامش بیش برفش بیشتر!
دیگر کسی نمی داند آنکه شیدایش نام می نهند سرگشته از جادوی چندین جفت چشم و خال است، این روزها برای هر فصلی یاری و به هر لباسی معشوقه ای به رنگ آن در آغوش است و معشوقه هایی سرمست از هم آغوشی دست های بسیار.
این روزها نه شیرینی زاده می شود و نه کوهی کنده، نه لیلایی تولد می یابد و نه جامی شکسته
این روزها دیگر سیاوشی از آتش برون نمی آید.

با ارادت به سپیدی ناب ترین عشق هایی
که تک افسانه های دیروزند که در صفحه سیاه امروز چکیده اند.

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |


آنجا که فریاد

ثمری نمی بخشد

باید

آواز خواند.


+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |


بوی سیب می دهند
تمام خاطره های تب داری
که در سیاهی مردم چشمانت
هر لحظه گم می شدند
هنوز بوی سیب می آید
از رایحه ی انگشتانی
که در دلهره نا تمام تاریکی
خاطر دلتنگ لحظه هایم را
نور باران می کند


بار دیگر
تاریکی بیافروز
این شب ها
مهتاب عجیب بوی سیب می دهد.

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

این روزها غم دارم

بیش از همیشه ی روزهایم

بیش از همه لحظه هایی که عاشق بوده ام

غم دارم

به اندازه ی همه دل هایی که عاشق شده اند

به اندازه همه چشم هایی که تر شده اند

به اندازه همه قلب هایی که شکسته اند

این روزها

نمی دانم چه مرگم شده

برای عاشقانه های تمام عاشقان جهان

گریانم... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |


همیشه گفته اند هر آمدنی رفتنی دارد، همیشه های دنیای ما ماندنی نیست،

مثل گل همیشه بهار نامش همیشه بهار است ولی همیشه نیست

گل همیشه بهار خلقت ، بیا که امدنت آغاز تمام همیشه های ماندگار است

همیشه عشق

همیشه نور

همیشه شور

همیشه سبز

همیشه بهار

همیشه ... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

دلم شور می زند

شور آمدنت را

شور این تنهایی را

دلم شور می زند

می لرزد

مثل دل نازک تاری

که می نوازد

در شور

دلم شور می زند

و می هراسد

نکند بیایی و

تنهایی دیگری

به تنهایی های همیشه ام

اضافه کنی.

دلم شور می زند... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

تنهایی چیز خوبی است

وقتی دلت تنگ می شود و می خواهی کسی را از میان خاطراتت بکشی بیرون و محکم بغلش کنی که دیگر تنهایت نگذارد، فوری به ذهنت میرسد که درِ این خاطرات خیالی را باید گل بگیری تا ذهنت دیگر هوس بیجا به سرش نزند.

تنهایی چیز خوبی است

وقتی می مانی بین انتخاب چیزی که خوب است و چیزی که دوست داری، و می خواهی که هر دو را داشتی باشی اما نمی شود، پس تصمیم می گیری که هیچ کدام را نداشته باشی تا هم آرزو به دل باشی و هم آدم خوبی.

تنهایی چیز خوبی است

وقتی نمی دانی جماعتی که با آن ها نفس می کشی دوستت دارند یا نه؟ خیرت را می خواهند یا بدت را؟ به فکر تو اند یا فقط خود بین اند، بلکم خودبزرگ بین

تنهایی چیز خوبی است

وقتی حتی غرورت اجازه نمی دهد که اشک بریزی، آن وقت بلند می شوی مثل همه آدم های تنها، گوشه و کنار پیاده رو ها راه می روی آن قدر که دیگر خسته شوی، خوبیش هم این است که کسی منتظرت نیست که نگران دل نگرانی اش باشی، آن هم نگرانی که به خاطر تو نیست.

تنهایی چیز خوبی است ... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

خواستن

خواستنی ها

خواستنی بودن

دلتنگی

دلتنگ

دلتنگ کسی نبودن



سخت دلتنگ می کند

خواستنی بودن هایی

که سخت تنهایت میگذارد

حتی در اولین روز بهار

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |


خسته ام 
از همه شاهراه هایی که بیراهه بودند
از همه سخنان بکری که که یاوه شدند
از تمام آرزوهایی که رنگ اوهام گرفتند
خسته ام
از این پیله ای 
که پروانه ای نمی سازد
خسته ام ازین تنهایی پر هیاهو
ازین بیرنگی بی وزن
سوت و کور است تمام کوچه های بودنم

خداوندا
برای دلتنگی های این پاییز
بگو باران ببارد.

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

این روزها

چاره ای غیر ازین به ذهنم نمی رسد

که برای نجات بشریت

باید تنها

برای پاکی دلهای پاک دعا کرد.

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |


این روزهای خسته، شاعرانگی را هم می دزدد
حوصله که جای خود دارد... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

مترسک

به تنهایی ات عادت مکن

عاشقش باش.

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

با کسب اجازه از خواجه شیراز

اینجا مراد از شیراز، اینجاست

جایی که نفس می کشد

بهار من.


+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

مهیمنا

امروز فهمیدم در راهم

چون تو صاحب عشق هستی

"مهیمنا

به رفیقان خود رسان بازم"*

آنجا که باز هم تو باشی.


* مصرعی از غزلی از خواجه شیراز

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

....

این روزها هیچ حرفی نمی آید

اگر هم بیاد ذکر خیر توست

... .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

در بند بکش

این روح سرکش را

به دست پیامبری

که خوب می شناسد

قانون تو را .

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

این روزها درگیر عشقم

درگیر مذهبم

درگیر دوست داشتن

درگیرِ درگیر بودنم

این روزها خیلی درگیرم...

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

امروز حال عجیبی دارم، نمی دانم نه دلتنگم، نه خوبم، نه شادم، نه غمگینم، نه ... نمی دانم فقط سنگینی حسی مبهم بر شانه های دلم آزارم می دهد.
حسی به نا آشنایی هرچه احساس، نه آنقدر سنگین و لبریز که با نم اشکی بغضی بشکند، نه آنقدر سبک که با نسیمی بخندد، نه آنقدر ساده که درگیر نباشد و نه حتی آنقدر عمیق که بیندیشد،
مثل طعم گس بی مزه ای که بعد از سیری تجربه کنی، پر آنقدر پر که نمی توانی حتی ادراکت را به کار بندی، حتی نمی شود لذت برد از شعر از موسیقی از باران، نه نمی دانم شاید باران تنها چیزی باشد که بتواند این طعم گس را بشوید، که حتی از اشک هم به این حس راهی نیست، تنها حسی که به این نا آشنایی راه دارد تنهایی است.
نمی دانم تنهایی هست، یا با این حس می آید، یا از تنهاییست که این حس زاده می شود، یا حتی این حس تمایلی به تنهایی می آفریند، به انزوا، به ...
حس عجیبی است که هر حضوری هم نمی تواند آن را از تو بگیرد، یا نه تو را از ورطه این ناموزونی رها کند،
نمی دانم حسم آنقدر عمیق نیست، کاش دست در دامن خدا داشتم.
+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |

هوا سرد و سوزان
زمین سنگ یخ بسته ای بی خروش
دلم تنگ و تنها تنم سرد و خاموش
ز سوز نگاهت، شرار غمی دیگرم کارگر نیست
و قانون اگر جبر باشد
به تعبیر اندیشه کوته چشم ها
منِ سرد، سنگم

+ تاریخ | ساعت | نویسنده | |